نگاهى به رمانتیسیسم ادبى

نگاهى به رمانتیسیسم ادبى

 

http://image.slidesharecdn.com/2nd-art-his-presentation-final-1321124564-phpapp02-111112130902-phpapp02/95/realism-romanticism-impressionism-art-his-presentation-lois-pam-zach-ss-1-728.jpg?cb=1338811569

شورش در ذهن
بلیک کوشیده است با به کارگیرى لحنى جدلى بى آنکه از درغلتیدن به ژورنالیسم هراسى داشته باشد، اندیشه نبوغ و الهام را علیه اثبات گرایى و توسعه مدارى بشوراند. از جملات سرسرى و تند و تیز بلیک، نکته اى کانونى پدیدار مى شود که به زعم من جهان نگرى رمانتیست ها را به نمایش مى گذارد: بلیک بر این باور است که معرفت با انسان زاده مى شود و اندیشه هاى ذاتى در هر کس موجود است و با وى زاده مى شوند. در حقیقت اندیشه ها، خود او هستند.
سویه سرآمدگرایى رمانتیست ها در این نکته نطفه مى بندد که آنها با اندیشه و آموزش و تعلیم هنر و زیباشناسى و به طور کلى استعدادیابى و تکامل بخشى هنر و زیباشناسى به شدت مخالفند و نبوغ را امرى غیبى مى دانند که به انسان هدیه مى شود. کسى که نبوغ دارد، اثرش نیز با او همراه است و هنگام مرگ، اثر او نیز مى میرد تا هنگامى که نابغه اى دیگر زاده شود. رمانتیست ها همواره هاله جنون و قدسیت را بر فراز سر خود مى دیدند و خویش را نابغه مى پنداشتند و براى اعمال خود هیچ گونه معذوریتى قائل نبودند و آنها را تعبیر به عمل شاعرانه مى کردند.
اسکار وایلد در دو گفتار نسبتاً مطول، داعیه دارى رمانتیست ها و سرآمدگرایى آنها را با حلاجى دو تیپ به گونه اى روشن و ملموس شرح مى دهد. گرچه واید منزه طلبى عرفانى بلیک را خوش نمى دارد و مى کوشد جاى آن را به منزه طلبى شورمندانه اى بدهد. اما هر دو در قضیه نبوغ و الهام و سرآمدگرایى همصدایند: هنرمند یا به گونه اى مادرزاد با دیگر مردم تفاوت دارد یا ناچار مى شود به سبب نیازهاى ویژه اش با آنها متفاوت باشد. وى خود را تنها در هنر مى تواند به تمامه تحقق بخشد اما سنجش میزان این تحقق بر حسب تولید صرف، کار هنرنشناسان است، آن گردانند گان جامعه که هنرمند از ایشان بیگانه است.
بنابراین روشن مى شود که هنرمند با کشاندن هنر به زندگى خود، کمال واقعى را در سبک، در نفس انکار تولید مى یابد. هنرمند به جاى آن که در تولید چیزى بکوشد، در پى آن است که کسى باشد، سرآمد، وایلد با تکیه بر آراى پیتر و شارل بدلر به تعریفى از هنرمند مى رسد که سه معیار اصلى هنرنشناسان _ چنان که پیشتر باز گفتیم _ را نفى مى کند: اخلاق، تولید مادى و پیشرفت. وایلد براى تحکیم عینى نظریات خود _ همان طور که اشاره کردم _ از دو تیپ سود مى جوید، یکى تاماس چسترتون شاعر و جاعل ادبى قرن هجدهم و دیگرى تاماس وین رایت نویسنده و آدم کش قرن نوزدهم که بى توجه به سه معیار فوق، تابوهاى جامعه را به ریشخند گرفتند و حکایت هنر را با حدیث زندگى درآمیخته و تصویرى نبوغ آمیز از خویش ارائه دادند. تمایزگذارى خیال و وهم از جمله دقایقى است که رمانتیست ها بدان پا نهاده اند، گرچه چندان مطبوع نیست که سهم نقادانه رمانتیست ها را در عرصه جنبش روشن گرى اندک بدانیم، لذا تدقیق در این نکته حاوى ظرایفى است که شوریدگى ایشان را در برابر عقل روشنگرى همواره مدنظر قرار دهیم چرا که رمانتیست ها همیشه دستخوش این باور بوده اند که بایستى جایگاهى درخور براى ذهن به پس رانده روشنگرى دست و پا کرد، مشکل آنها دقیقاً نسبت به دو معیار اندیشه سلطه خیز مدرن یعنى علم نیوتونى و کوژیتوى دکارتى نضج مى گیرد، دو نحله اى که به زعم شان نبوغ خداداده هم آنقدر ابلهانه است که الهام و شاید سرآمدگرایى سرمدى، در گفتارهایى که از قلم تى، اس، کاله ریج تراویده است به پنداشت هایى برمى خوریم که شورش رمانتیک را در دو بعد گسترش داده است: نخست آن که اینان به طور کلى مخالف نظریه انفعال ذهن هستند، دوم آن که رمانتیست ها مى کوشند که قدرت خلاقه بیشترى به مقوله اى چون ذهن ببخشند و از این دستاورد، جنبه موسع تر و روحانى ترى به هستى نسبت دهند.
کاله ریج که بعضاً فیلسوف رمانتیست منش خوانده مى شود، باور خویش را نسبت به ابطال نظریه انفعال ذهن تا آنجا پیش مى برد که ذهن چون برخاسته یا نموده ذهن آفریدگار است و بدینسان در متعالى ترین وجه خود خلق شده است، لذا نظریه معطوف به انفعال ذهن به خودى خود باطل است. اینجاست که کاله ریج به قولى نبوغ مسیحیت را وام مى گیرد تا به ذهن چون بازتابش انوار الهى نظر کند، چیزى که دست کمى از مشرب عرفانى ویلیام بلیک ندارد. اما در گفتارهاى کاله ریج، آنچه تیزهوشى وى را در بسط مقولات فلسفه رمانتیک به نمایش مى گذارد، تمییز میان خیال و وهم است. از نظر او قوه خیال، یا اولیه است یا ثانویه، بدین نحو که قوه خیال اولیه را قدرت زنده و عامل اصلى کل ادراک بشرى مى داند. به واقع او از مفهوم کوژیتوى دکارتى (=من هستم) آن وجه نامتناهى عمل ازلى خلقت را اعاده مى کند به عبارتى شدن در شور متافیزیک. قوه خیال ثانویه در نوع عمل با مورد اول همسانى دارد لیکن در درجه و شیوه عمل با آن متفاوت است، این قوه با اراده آگاه همزیستى دارد. قوه ثانویه به منظور بازآفرینى، واقعیت را پراکنده و متفرق مى سازد لذا هنگامى که این فرآیند ناممکن گردد، مى کوشد تا امر واقع را در جامه آرمان جاى دهد و بدان تمامیت ببخشد، این قوه زنده است در ذات خود، در حالى که موضوعات ذاتاً مرده، ثابت و جامدند.

/ 1 نظر / 61 بازدید
پرنیان

[ابرو]